تبليغاتX
×× مــــــرگ عـــــشـــــق ×× - غمی غمناک...

×× مــــــرگ عـــــشـــــق ××

مرگ غریب و تنها برای یه عشق که سوختن را به من آموخت

غمی غمناک...

شب سردی است و من افسرده

 
راه دوری است و پايی خسته

 
تيرگی هست و چراغی مرده


 می كنم تنها از جاده عبور

 
 دور ماندند ز من آدمها


سايه ای از سر ديوار گذشت


غمی افزود مرا بر غم ها


فكر تاريكی و اين ويرانی


بی خبر آمد تا با دل من


قصه ها ساز كند پنهانی


نيست رنگی كه بگويد با من


اندكی صبر سحر نزديک است


هر دم اين بانگ برآرم از دل

 
وای اين شب چه قدر تاريک است


 خنده ای كو كه به دل انگيزم ؟


قطره ای كو كه به دريا ريزم ؟


صخره ای كو كه بدان آويزم ؟


مثل اين است كه شب نمناک است


ديگران را هم غم هست به دل


غم من ليک غمی غمناک است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 13:45  توسط شب نشین غریب  |