عشق، امام رضا، اشك

وارد حرم شدم، عشق را در تلؤلؤ بازتابهاي حرم زرد رنگ باور كردم.
يا رضا! بيشترها بزرگي تو را از ژرفهاي نگاه زيباي آهو شناخته بودم و اينك در عظمت حرم زيبايت.
از چشمان كبوترانت، زيبايي حرمت پرواز به سمت عاشق شدن تجربه كردم.
ناگهان اطراف را نگريستم يكي گريه مي كرد، رضا، رضا، ديگري، از كتابي كه اشكهايش روي آن فرياد مي زد دعا مي خوند، يكي ترك زبان و ديگري لر زبان، آن طرف كرد لباس و ديگري ... .
پرنده ها گويا بي خود از خود بودند، پروازشان فرياد عشق بود و آسمون آبي تر از همه آسمونها، و من پر از بهانه براي گريستن.
به خود كه آمدم صورتم لبريز از قطره هاي اشك بود چه صادقانه گريه كرده بودم و عاشقانه،
رفتم، رفتم به سوي نزديك شدن.
تا كنون نمي دانستم چرا مادر بعد از هر نماز مي گويد:
السلام عليك يا علي بن موسي الرضا
السلام عليك يا غريب القرباء
السلام عليك معين الضعفاء و الفقراء
و اكنون دانستم، چرا عاشقانه به نماز تو قامت بسته است.
داخل كه شدم حضور تو را در حضور هزاران سبز سيرت جستجو كردم، و يافتم حضورت را اي سردار سبز سيرتان.
تالار آينه و انعكاس آن همه ايمان
تاب نياوردم، بار بيرون آمدم چشمانم به حرم افتاد رنگ زردش همرنگ صورتم بود كه از ناتواني ادراكم از تو به چهره داشتم و اكنون دانستم را همه مي كويند يا امام رضا بطلب ما را.
و پس از سالها طلبيده بود مرا.
عشق را ديار به ديار پشت سر نهادم تلؤلؤ مهرت را ديدم و كبوتراني كه به عشق تو با زمين آشتي كرده بودند.
كاش من هم كبوتري از كبوتران حرمت بودم تا شايد بهانه اي براي خاكي شدن داشتم.
يارضا!
تو را به معصوميت نگاه كبوتران زيباي حرمت، ضريح، پنجره فولاد، ايوان آينه و نگاه زيباي آهو قسم شفاعتي.
