+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 21:3  توسط شب نشین غریب
|
روزای خیلی طلایی یادته؟
روزای خیلی طلایی یادته؟ روز ترس از جدایی، یادته؟
روز تمرین اشاره یادته؟ شب چیدن ستاره یادته؟
شعرای کتاب درسی یادته؟ یادته گفتی می ترسی ،یادته؟
عکسمون تو قاب عکس و ، یادته؟ بله بدون مکث و یادته؟
دستمون تو دست هم بود یادته؟ غصه هامون کم کم بود، یادته؟
چشم نازت مال من بود یادته؟ دیدن من غدغن بود یادته؟
روزگار قهر و آشتی یادته؟ هیج کس و جز من نداشتی ، یادته؟
رویاهای آسمونی ،یادته؟ قول دادی پیشم بمونی، یادته؟
روزای بی غم و غصه یادته؟ ببینم اول قصه یادته؟
عصر ابراز علاقه یادته؟ خبر خوش کلاغه ،یادته
دست گرمت تو زمستون یادته؟ شونه من زیر بارون یادته؟
واسه خنده اجازه یادته؟ اونا که می گفتی رازه ؛ یادته؟
یادته فال های حافظ تو حیاط ؟ یادته قسم جون شاخه نبات؟
گل سرخا رو نچیدیم یادته؟ یه روزی هم و ندیدیم ؛ یادته؟
حرفامون سر صداقت یادته؟ تو ، تو مجازات خیانت ، یادته؟
پنهونی سر قرارا ، یادته؟ تأخیرات توی بهارا یادته؟
گوش ندادیم به نصیحت، یادته؟ گشتنت دنبال فرصت یادته؟
دستات و میخوام بگیرم یادته؟ راستی تو ، بی تو می میرم یادته؟
دونه دادن به کبوتر یادته؟ خاطرات توی دفتر یادته؟
فال با نیت رسیدن یادته؟ طعم قهوه رو چشیدن یادته؟
واسه فال قهوه رو خوردن یادته؟ روزی صد بار بی تو مردن ، یادته؟
یادته دعا، یادته دعای زیر طاقیا ؟ کنار بوته های عقاقیا ؟
زیر اون درخت گیلاس، یادته؟ با دوتا شاخه گل یاس؛ یادته؟
یادته گفتن راز ،به قاصدک ؟ یادته، چه قدر به هم گفتیم، کمک ؟
فکر بودن توی قایق یادته؟ تو به من گفتی شقایق، یادته؟
پیش هم بودیم نذاشتن، یادته؟ اونا ما رو دوست نداشتن ،یادته؟
نامه بدون امضاء یادته؟ اسم مستعار رویا ، یادته؟
طرح اون انگشتر من یادته؟ پاسخ مختصر من یادته؟
فال حافظ شب یلدا ، یادته؟ اسمم و گذاشتی شیدا یادته؟
چیزی خواستیم از خدامون یادته؟ مستجاب نشد دعامون، یادته؟
چشمون زدن حسودا یادته؟ چشامون شد مثل رودا ، یادته؟
گفتی ما باید جداشیم یادته؟
گفتی ما باید جداشیم یادته؟ گفتی باید بی وفاشیم ، یادته؟
یه دفه ازم بریدی ؛ یادته؟ خط رو اسم من کشیدی ؛یادته؟
گفتی عشق تو هوس بود یادته؟ گفتی خوب بود ولی، بس بود یادته؟
حلقه من دست تو دیدم؛ یادته؟
حلقه من دست تو دیدم یادته؟ کلی سرزنش شنیدم ؛ یادته؟
چشم من به چشمت افتاد یادته؟کاری که دست دلم داد ؛ یادته؟
حالا اومدم، همون جا وایسادم؛
حالا اومدم همون جا وایسادم که تقاضای تو رو جواب دادم
دراوردم از دسم انگشتر و، جا گذاشتمش همونجا ، دفتر و
اما قول دادم به قلبم و خدا، دیگه دل ندم به عشق آدما
حیف شعری که نوشتم یادته ؛ شعر من بدم باشه، زیادته، حیف شعری که نوشتم یادته
شعر من بده ولی، زیادته
...
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 21:2  توسط شب نشین غریب
|
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 21:0  توسط شب نشین غریب
|
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 20:52  توسط شب نشین غریب
|
اين روزا ای گلکم خيلی بهونه گير شدی
نکنه ميخوای بگی از من ديگه تو سير شدی
تو خودت خوب مي دونی که من چقدر دوست دارم
اگه تنهام بزاری به خدا کم مي آرام
تو مثله نور اميدی تويه زندگيه من
که اگه بری ميميره بعد تو اين روح و تن
مگه تو قول ندادی هميشه با من بمونی
پس چرا من رو زمين او تو روي آسمونی
گلکم دار و نداره من تویی
تو خودت اين رو که بهتر مي دونی
اما از وقتی که اين رو فهميدی
پر کشيده از نگاهت مهربونی
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 20:50  توسط شب نشین غریب
|
+ نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 11:41  توسط شب نشین غریب
|
پاییز را دوست دارم چو ن فصل غم است
غم را دوست دارم چون حرف دل است
دل را دوست دارم چون عشق را به من اموخت
عشق را دوست دارم چون تورا دوست دارم
+ نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 7:51  توسط شب نشین غریب
|
رفته است و مهرش از دلم نمی رود
ای ستاره هاچه شدکه اومرا نخواست
ای ستاره ها ، ستاره ها، ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست
دوام عشق در جدایی ها ست.
+ نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 7:48  توسط شب نشین غریب
|
حالمان بد نيست غم کم میخوريم
کم که نه هرروز کم کم میخوريم
آب میخواهم سرابم میدهند
عشق میورزم عذابم میدهند
خود نمیدانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردی آفتاب؟
خنجری بر قلب بيمارم زدند
بيگناهی بودم و دارم زدند
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
يک شب داد آمد و بيداد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشهام
تيشه زد بر ريشه انديشهام
عشق اگر اين است مرتد می شوم
خوب اگر اين است من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم ديگر مسلمانی بس است
در عيان خلق سرد ر گم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم
بعد از اين با بی کسی خو میکنم
هر چه در دل داشتم رو میکنم
من نمیگويم دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
نيستم از مردم خنجر به دست
بت برستم بت برستم بت برست
بت برستم بت برستی کار ماست
چشم مستی تحفه بازار ماست
درد میبارد چون لب تر میکنم
طالعم شوم است باور میکنم
من که با دريا تلاطم کردهام
راه دريا را چرا گم کردهام
قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوش باورم گولم مزن
من نمیگويم که خاموشم مکن
من نمیگويم فراموشم مکن
من نمیگويم که با من يار باش
من نمیگويم مرا غمخوار باش
آه ! در شهر شما ياری نبود
قصه هايم را خريداری نبود
وای ! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آ باد بود
از در و ديوارتان خون میچکد
خون من فرهاد مجنون میچکد
خستهام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مسمومتان
اين همه خنجر دل کس خون نشد
اين همه ليلی کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام
گويی از فرهاد دارد ريشه ام
عشق از من دورو پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس فکر ما را کرد؟ نه
فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه
هيچ کس از حال ما پرسيد ؟ نه
هيچ کس اندوه ما را ديد؟ نه
هيچ کس اشکی برای ما نريخت
هر که با ما بود از ما میگريخت
چند روزی است که حالم ديدنی است
حال من از اين و آن پرسيدنی است
گاه بر روی زمين زل میزنم
گاه بر حافظ تفأل میزنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت:
*ما ز ياران چشم ياری داشتيم*
*خود غلط بود آنچه می پنداشتيم*
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 12:7  توسط شب نشین غریب
|