تبليغاتX
×× مــــــرگ عـــــشـــــق ××

×× مــــــرگ عـــــشـــــق ××

مرگ غریب و تنها برای یه عشق که سوختن را به من آموخت

غم

غم

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 14:16  توسط شب نشین غریب  | 

دل تنگ

       دلم تنگ است:  
      اينک بر فراز کشتی و دريای طوفانی
      منم خاموش و تنها
      خوشم با ياد تو ، سرشار رؤيا
      و دلتنگ از همه عالم
      که گويي در نبود تو
      مرا بيگانگانی در لباس آشنايانند
      دلم با هيچ کس مأوا نمی گيرد
      غمم در هيچ بحری جا نمی گيرد
      تويی پشت و پناه من
      در اين هنگامه غمها
      تويی فانوس راه من
      به تيره شام جانفرسا
      و اينک من
      نشسته در سکوت خويش
      خيالت را به دنيای وجودم ميهمان کردم
      و خود را درغرق در ياد تو
      فارغ از جهان کردم
      و ياد بوسه های گرم و سوزان تو را
      در خاطراتم جاودان کردم

       آن درد نـدارم  کــه  طبیبان  داننـد
      دردی است محبت که حبیبان دانند
       ما را غم روی آشنایی کشته است
       ایـن حـال نبایـد کـه غربیان داننـد

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 14:14  توسط شب نشین غریب  | 

دو خط موازی

دو خط موازي زاييده شدند.
 پسركي در كلاس درس آن ها را روي كاغذ كشيد .
آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند .
خط اولي نگاهي پر معنا به خط دومي كرد وگفت: ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ... !
خط دومي از هيجان لرزيد.
خط اولي:... و خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ... من روزها كار مي كنم و مي توانم خط كنار يك جاده متروك باشم...يا خط كنار يك نردبام.
خط دومي گفت: من هم مي توانم خط كنار يك گلدان چهارگوش گل سرخ شوم يا خط كنار يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك وخلوت! چه شغل شاعرانه اي... !
در همين لحظه معلم فرياد زد :
                          * دو خط موازي هيچ گاه به هم نمي رسند *

 و بچه ها تكرار كردند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 20:37  توسط شب نشین غریب  | 

دوستت دارم

دوستت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 8:5  توسط شب نشین غریب  | 

غم تنهايي

غم تنهايي

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 8:2  توسط شب نشین غریب  | 

تنهايي

تنهايي

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 7:56  توسط شب نشین غریب  | 

معنی عشق:

      وقتی علاقه به شخص یا کسی به اوج خود برسد، به طوری که وجود انسان را مسخره کند وحاکم مطلق وجود او شود، عشق نامیده میشود.
                                                                                 
                                                       «شهید مطهری»

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 7:50  توسط شب نشین غریب  | 

رفته است!!!

رفته  است  و مهرش از دلم نمی رود
ای ستاره هاچه شدکه اومرا نخواست
ای  ستاره ها  ، ستاره ها،  ستاره ها
پس  دیار  عاشقان  جاودان  کجاست
 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 7:48  توسط شب نشین غریب  | 

من و تو ...

وقتی که به هم که میرسیم
      سه نفریم
      من وتو وبوسه
      از هم که جدا میشویم
      چهار نفریم
      تو وتنهایی
      من وعذاب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 7:46  توسط شب نشین غریب  | 

عشق یعنی...

شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چیست؟ "
      استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در
      هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا
      خوشه ای بچينی! "
      شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ "

      و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر
      ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."
      استاد گفت: " عشق يعنی همين! "
      شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "
      استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد
      داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "
      شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد چه شد و
      او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم.
      ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
      استاد باز گفت: " ازدواج هم يعنی همين!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 7:45  توسط شب نشین غریب  | 

من تو را می خواهم

من از قصه زندگی ام نمی ترسم

من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.

ای بهار زندگی ام

اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست

اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد

برگرد

باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را

باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا

باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.

بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم

بدان که قلب من هم شکسته

بدان که روحم از همه دردها خسته شده.

این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.

بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 7:43  توسط شب نشین غریب  | 

تنها...

تنها...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 8:10  توسط شب نشین غریب  | 

در پي ...

در پي ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 8:8  توسط شب نشین غریب  | 

مرگ

مرگ

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 8:6  توسط شب نشین غریب  | 

نشد یه قصری بسازم!!!

نشد یه قصری بسازم پنجرهاش ابی باشه
نشد یه قصری بسازم پنجرهاش ابی باشه
من باشم و اون باشه و یک شب مهتابی باشه
نشد یه جا بمونه و آخر بشه ماله خودم
حتی یه بار یادش نموند ماه و روز تولدم
با همه التماس من نشد دیگه نره سفر
شعرام بجز اون روی هر دیوونه ای گذاشت اثر
نشد برم بغل بغل واسش شقایق بچینم
نه این که من نخوام برم نزاشت گلهارو ببینم
نشد همه دعا کنن همیشه اون باشه پیشم
یکی میگفت خواب دیده که اون گفته عاشقش میشم
اما نشد ، اما نشد قسمت ما یه لحظه ی روشن و خوش
پیغام واسش فرستادم بیا بازم منو بکش
نسد که نشکنه بازم این چینی شکستنی
هیچ جای دنیا ندیدم هیچ جای دنیا ندیدم
عجب چشای روشنی
باور نکرد یه موژشو به صدتا دریا نمیدم
یه تار مو خواستم نداد گفت به تو دنیا نمیدم
راست میگه هر چی اون بگه راست میگه هر چی اون بگه
من کجا و دیوونگی
چه جوری به حرفش گوش کنم
اون گفت بچسب به زندگی
خلاصه آخرش نشد ما گل سرخ رو بو کنیم
اون گفت برو که بتونیم خوب حفظ آبرو کنیم
نشد یه بار برسم به آرزوهای محال
یه خاطره مونده برام با یه سبد میوه کال
نشد منم واسه یه بار به آرزوهام برسم
گذشته کار از کارمون
دیر شده به خدا قسم
نشد به موقع این کویر ابری بشه بارون بگیره
نشد خودش آینه که هست بیاد و شمعدون بگیره
نشد بپاچم زیر پاش عطر گل محمدی
نشد بهم جواب بده
حتی بهم بگه بدی
نشد دوستت دارم بگه
به من که نه به دیگری
نشد یه بارم رد بشه
از روی شعرا سرسری
نشد یه کاری بکنه
که بدونم دوستم داره
آتیش گرفتم و یه بار
نگام نکرد بگه آره
نشد یه بار حرف بزنه
نزاره پای سرنوشت
نشد یه شب نگم خدا الهی که بره بهشت
نشد بشه یه بار واسش یه فال حافظ نگیرم
نشد تو رویاهام براش روزی هزار بار نمیرم
نشد بره
نشد نره
نشد بخواد
نشد بیاد
نشد ولی
شاید بشه
واسم دعا کنید
زیاد
از شما پنهون نکنم
یه حرفهایی بهم زده
گفته همین روزا میاد
اما هنوز نیومده
قصه داره تموم میشه
مثل تموم قصه ها
فقط واسم دعا کنید
اول خدا بعدا شما
قصه داره تموم میشه
مثل تموم قصه ها
فقط واسم دعا کنید
اول خدا بعدا شما

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 8:1  توسط شب نشین غریب  | 

مرگ قلب عاشق

يک کاري کردي به قلبم که بدونت حتي مردم
سخته حتي بي تو خوندن عزت از زندگي بردن

يک کاري کردي که از ياد نميري حتي يه لحظه
درد عشقت کرده پيرم اما باور کن مي ارزه

ديدن تو گرچه از دور واسه من يک جور اميده
يک چيزي مثله يه جادو که بهم رهايي ميده

اين مهمه که مي دونم واسه من چقدر عزيزي
من که جام عشق رو دادم چه بنوشي چي بريزي

پيشکشت همه نفسهام نازنين خوبه هميشه
نيمي از تنم شدي تو که از جدا نمي شه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 20:36  توسط شب نشین غریب  |