![]() |
![]() |
|
| مرگ غریب و تنها برای یه عشق که سوختن را به من آموخت |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام تیر 1385ساعت 11:22 توسط شب نشین غریب |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 13:50 توسط شب نشین غریب |
|
|
عشق يعني ....... کسي که دلتو مي بره
عشق يعني ....... بعضي وقتا اشک زياد ريختن عشق يعني ........ جز عشقت هيچي رو نبيني عشق يعني ........ اين فکر که چقدر خوبه اون تو رو بخواد عشق يعني ........ قشنگ ترين لباستو براش بپوشي عشق يعني ........ ترانه اي که اونو به يادت مي ندازه عشق يعني ....... منتظر تلفنش باشي عشق يعني ........بدون اون انگار تو بيابون سرگردوني عشق يعني ......... وقتي اونو مي بيني داغ کني و عشق يعني ........ هيچ وقت دلشو نشکني و با همه ی اینا با یک کلام وبه سادگی عشقت رو فراموش نکنی ؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 13:49 توسط شب نشین غریب |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 13:46 توسط شب نشین غریب |
|
|
شب سردی است و من افسرده
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 13:45 توسط شب نشین غریب |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 13:43 توسط شب نشین غریب |
|
|
تو يعني گونه هاي غنچه اي را |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 13:38 توسط شب نشین غریب |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 13:37 توسط شب نشین غریب |
|
|
من عشق را در تو. تو را در دل . دل را در موقع تپیدن و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم من غم را در سکوت سکوت را در شب شب را در بستر و بستر را برای اندیشیدن به تو دوست دارم. من بهار را به خاطر شکوفه هایش زندگی را به خاطر زیباییهایش و زیبایی را به خاطر تو دوست دارم من دنیا را به خاطر خدایش خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم حرف آخر دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 13:34 توسط شب نشین غریب |
|
|
وقتي چشمام پر اشكه وقتي قلبم بي قراره
وقتي پابه پاي ابرا چشم من بارون مي باره وقتي مثل يه پرنده ميرم و گوشه مي گيرم وقتي با نبودن تو توي هر لحظه مي ميرم با يه حس عاشقونه انتظار تو رو دارم من يه ماهي تو يه دريا تو كه نيستي بي قرارم بي قرارم
تو كه نيستي تو كه نيستي قلب عاشق بي قراره |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 13:32 توسط شب نشین غریب |
|
|
هرگز کسي را که با او و ياد او گريسته اي از ياد نخواهي برد
شايد کسي را که با او خنديده اي فراموش کني , اما هرگز کسي را که با او گريسته اي از ياد نخواهي برد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 13:29 توسط شب نشین غریب |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 13:12 توسط شب نشین غریب |
|
|
از کدامین قبیله می آیی؟ قبیله سبز آرزوهایم
نه مگر وقت رفتنت گفتی:میروم با غروب می آیم بعد تو هر پسین دلتنگی پنجره پنجره نگاه شدم شب که شد اشک ها مرا بردند رفتم و هم نشین آه شدم همه جاده های خاک آلود میشناسند انتظارم را در دل خود برای همدردی گریه کردند روزگارم را نکند شهر شرقی خود را ای سفر کرده برده ای از یاد یا که شاید سپرده ای دیگر غربتم را به هر چه باداباد بی تو ای مهربانتر از خورشید فصل هایم همه زمستانیست بی تو اینجا بهار هم حتی چشم هایش همیشه بارانیست |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 13:11 توسط شب نشین غریب |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 13:9 توسط شب نشین غریب |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 13:8 توسط شب نشین غریب |
|
|
دوست دارم من تو را تا بی کرانها من تو را تا کهکشانها از زمين تا آسمانها دوست دارم می پرستم من تو را همچون اهورا من تو را همچون مسيحا همچون عطر پاک گلها دوست دارم می پرستم من تو را با هستی خود با وجودم عاشقم با خون خود با تمام تار و پودم من تو را با لحظه های انتظارم عاشقم با اين نگاه بی قرارم من تو را همچون پرستو ياسمن ها،نسترن ها من تو را با هر چه هستی دوست دارم می پرستم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 13:6 توسط شب نشین غریب |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 13:4 توسط شب نشین غریب |
|
|
به عاشقي ام گرمي و تب داد شقايق
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 13:1 توسط شب نشین غریب |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 12:59 توسط شب نشین غریب |
|
|
ترسم كه اشك در غم ما پرده در شود وين راز سر به مهر به عالم سمر شود گويند سنگ لعل شو د در مقام صبر آري شود، وليك به خون جگر شود حافظ
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 12:54 توسط شب نشین غریب |
|
|
به يادت داغ بر دل مي نشانم ز ديده خون به دامن مي فشانم چون ني گر نالم از سوزه جدائي نيستان را به آتش مي كشانم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 12:43 توسط شب نشین غریب |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 12:41 توسط شب نشین غریب |
|
|
ترا می خواهم و دانم كه هرگز
به كام دل در آغوشت نگيرم توئی آن آسمان صاف و روشن من اين كنج قفس، مرغی اسيرم ز پشت ميله های سرد و تيره نگاه حسرتم حيران برويت در اين فكرم كه دستی پيش آيد و من ناگه گشايم پر بسويت در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت از اين زندان خامش پر بگيرم به چشم مرد زندانبان بخندم كنارت زندگی از سر بگيرم در اين فكرم من و دانم كه هرگز مرا يارای رفتن زين قفس نيست اگر هم مرد زندانبان بخواهد دگر از بهر پروازم نفس نيست ز پشت ميله ها، هر صبح روشن نگاه كودكی خندد برويم چو من سر می كنم آواز شادی لبش با بوسه می آيد بسويم اگر ای آسمان خواهم كه يكروز از اين زندان خامش پر بگيرم به چشم كودك گريان چه گويم ز من بگذر، كه من مرغی اسيرم من آن شمعم كه با سوز دل خويش فروزان می كنم ويرانه ای را اگر خواهم كه خاموشی گزينم پريشان می كنم كاشانه ای را فروغ فرخزاد |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 12:40 توسط شب نشین غریب |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 12:37 توسط شب نشین غریب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
مرگ تنها علاج یک انسان شکست خورده و نا امیده
مرگ شاید آخرین راه حل نباشه اما آسان ترینه مرگ خود کوشی نیست فرار از زندگی خودش مرگه بمیر تا راحت بشه زندگی از شر تو!!! |